ماجراهای کلاس4 ریاضی(2)

سلام 

سارا را یادتونه تعریف کردم عروسی کرده بود؟از هفته بعدش نیومد مدرسه ..بچه ها گفتند یکی از معلم ها رفته به دفتر خبر داده دفتر هم خواسته که دیگه نیاد مدرسه

کلی دلم سوخت .طفلی دختر خوبی بود حیف بود این یکی دو ماه مونده به پایان سال محروم شه.

بعدش یه روز گوشه حیاط مدرسه دیدمش .گفتم کجایی؟تعریف کرد که مدرسه گفته باید بری بزرگسال .ومدیر هم گفته که با دبیرها جلسه گرفتیم نظرشون این بوده که حضورت سرکلاس حواس بقیه را پرت می کنه.(همچو جلسه گرفته نشده بود)

رفتم با مدیر صحبت کردم.گفتم به نظرمن  اجازه بدید بیاد سرکلاس .حضور و یا عدم حضور این زیاد تاثیری توی حال اینها نداره.اینهایی که میبینم  کلا حالشون بده.

به هر حال که سارا به کلاس برگشت .موهاشو سیاه کرده بود.بهش گفتم سارا جان موهای سیاه بیشتر بهت میادها!

فوری مقنعه شو زد بالا گفت خانوم تورو خدا بیا ببین چه بر سرم آوردن؟موهاش بلند بود وزرد فقط چتر جلو سیاه بود.

گفت ازم تعهد گرفتن مجبور شدم به خاطر مدرسه جلو موهامو سیاه کنم.

دلم برای تازه عروس سوخت.طفلک جلو فامیل و در وهمسایه مدام باید توضیح بده.

خدا را شکر درسها تمومه وبعد از عید دیگه نمیاد مدرسه.میتونه واسه عید موهاشو دوباره یه رنگ کنه!

/ 1 نظر / 9 بازدید
ندا

خيلي خوبه. همه د ارن از تجارب شخصي شون مي نويسند: دختر و پسرهاي جوان، زن هاي بچه دار، زن دوم ها، پزشك ها، حتي يك عاقد! چرا معلم ها از تجربه شون ننويسند؟ اصلا نبايد فكر كنيم كه اين ها رو همه مي دونند يا تجربه هايي هستند كه ارزش نوشته شدن ندارند. من هزار سال پيش دبيرستان مي رفتم و الان خيلي دلم مي خواد (و نياز دارم) بدونم در مد رسه چه خبره! پس بنويس. زياد بنويس! هر چي حول و حوش يك موضوع يا رويداد هست بنويس. همه ش ميشه داده، براي خودت يا ديگران. مثلا من اين جا دوست داشتم بدونم واكنش مدير چي بود؟ حالا هر جور دوست داري بنويس، به تدريج به سبك شخصي خودت هم مي رسي.