یاد ایام!

از در حیاط که وارد می شدی منتهی الیه سمت چپ حیاط یک سه دری بود که باید از پنج دری می گذشتی تا به آنجا برسی.خیلی قدیمی بود پر از وسایل کهنه و قدیمی .بی بی میگفت قدیمها اینجا اتاق نشیمنمان بود .فکر میکنم زمانی که هنوز برق نکشیده بودند.بعدها که برق آمده بود سیمی از رو کشیده بودند ولامپ کم سویی از سقف آویزان بود پشت آن هم انباری تاریکتری بود که همیشه دوست داشتم آنجا بروم وببینم چه خبر است اما خیلی تاریک بود و سیاه !

فکر می کنم حدود سال های 1347سمت دیگر حیاط ساختمان جدید تری ساخته بودند که دو طبقه بود و امروزی تر وبعدها هم وقتی من 4-5 ساله بودم گوشه دیگری ساختمان  دیگری ساختند که آنجا شده بود هم نشیمن و هم مهمان خانه!

اما من عاشق قسمت قدیمی خانه بودم.هر چه هم مرا می ترساندند از مار و عقرب لابه لای وسایل به خرجم نمی رفت! خدایی خییلی تاریک بود وهر قدمی که بر می داشتم فکر می کردم الان است که سر وکله ی ماری از گوشه ای پیدا شود. وقتی چراغ را روشن میکردی به اندازه کورسویی نور می داد .

سقف منحنی بود و گچ کاریهای بسیار زیبا داشت .آن بالا درست زیر سقف جایی که انحنا شروع می شد.تاقچه مانند بود و بالای آن گچ بری هایی از بز کوهی  ونقش ونگارهای زیبا بود.بعضی قسمت ها اشعاری هم نوشته شده بود.تاقچه های زیبا دور تا دور اتاق وجود داشت که پر بود از جعبه ها و وسایل گرد وخاک گرفته! که در عالم بچگی هر کدام برای من پر بود از راز و رمز!

اما همه‌ی عشق من صندوقچه ی بزرگی بود که درست وسط اتاق قرار داشت دولنگه در کوچک وسط آن بود در را که باز میکردم ودستم را داخل صندوقچه می‌کردم یک عالمه کتاب و مجله داخل آن بود.همه چیز بود از کتاب دبستان بابا و عمه ها بگیر تا نامه های قدیمی پدر بزرگ مرحومم که هیچ وقت اورا ندیده بودم؛ تا مجله های زن روز و مکتب اسلام، اطلاعات بانوان و....

بی بی خوشش نمی آمد که من این ها را بخوانم.انگار بابا هم قدغن کرده بود خواندن این مجله ها را...فکر میکنم نگران بودند که مطالبی داخل اینها باشد که مناسب سن من نباشد .اما مگر کسی از پس کنجکاوی های من بر می آمد.ظهرهای گرم و بلند تابستان وقتی همه خوابیده بودند من هم سراغ صندوقچه می رفتم و دسته ای کتاب ومجله بر می داشتم وگوشه ای پیدا میکردم و شروع میکردم به خواندن..

واقعا جذاب بود و جدید و البته بین خودمان بماند بعضی چیزها هم اصلا مناسب سن من نبود .فکرش را بکنید سالهای حدود 60 تا 63من هم دخترکی 10-11 ساله مجلات خیلی قدیمی بودند الان دقیق یادم نیست اما سالهای 1330-1340 و همین حول و حواشی وحتی گاهی قدیمی تر یا جدیدتر ...کتابهای درسی بابا و عمه ها که مال قدیم تر ها هم بود مثلا سال بیست و خورده ای ...حال و هوای روزنامه و مجلات قدیمی مرا گاهی به چند دهه قبل از تولدم می برد.گاهی وسایلی پیدا میکردم ومی آوردم و می پرسیدم این چیست؟

امان از نامه های قدیمی با آن دست خط های زیبا اما ناخوانا وکلمات ثقیل و پیچیده! نامه را می آوردم وهی می پرسیدم این که گفته یعنی چی؟گاهی نامه ها بی بی را سر ذوق می آورد و خاطراتی شیرین برایم می گفت .گاهی هم انگار چیزی بود که دوست نداشت درباره آن صحبت کند و تشر می زد که باز تو رفتی سر اینها و دختر که نباید اینقدر فوضول باشه و از این حرفها.....

خواندن کتاب "چهره هایی از پدرم"نوشته ثمین باغچه بان مرا به آن روزها و خاطرات قدیمی برد.خاطراتی که همیشه پر ازصدای دلنشین بی بی و تعریف های جذاب او از عطش یادگیری و محدودیت های دختران در آن دوره زمانه بود.عطش یادگیری و عشق به خواندن بعدها در عمه هایم به عشق به تدریس تبدیل شده بود.وجالب اینجا بود که با همه تابو شکنی ها و مبارزه ها یی که خود با عوام زدگی زمانه خود کرده بود اما باز هم پر بود از بایدها و نبایدهایی که برای من بیشتر مضحک بود .غالبا نصیحت هایش برای من که اولین نوه پسری و خیلی هم عزیز بودم با همین عبارت شروع می شد"دختر نباید....."

خاطرات کودکی بی بی که احتملا به سال های حدود 1280 بر می گشت همیشه برایم جذاب بود .سال قحطی و بعد وبا...از خوراکی ها و غذاها می پرسیدم وپاسخ ها همیشه مرا متعجب می‌کرد.می گفت آن روزها که همه جور سبزی نبود فقط اسفناج داشتیم .خورشت آلو اسفناج می پختیم .میوه هم فقط لیمو شیرین بود آن هم خیلی کم و ارزشمند. بعدها پرتقال هم آوردند و در باغهای اینجا کاشتند .از سفرهای سخت و طولانی از نداشتن ها و مریضی ها از سال وبا که پدرش را از او گرفته بود از اینکه در مکتب خانه یا به قول خودش "کتو خونه"از همه زرنگ تر بوده اما ملا به مادرش گفته بود حیف که این دختر است و نمی تواند به جایی برسد.همیشه قبای بالاتنه بلندی می پوشید دور کمرش کش دوزی شده بود با یک چازقد توری سفید که زیر گلویش را سوزن می زد.گوشه ی چارقدش همیشه گره زده بود ونقل یا نخودچی کشمش داشت .گوشه چادرش هم همیشه خوراکی بود.....یادش بخیر

/ 2 نظر / 11 بازدید
shah

سلام وبلاگ قشنگی داری اگر دوست داشتید تبادل لینک کنیم http://marge-shirin93.mihanblog.com/[گل]