یاد ایام(3)

درست یادم نیست دوران دانش آموزی بوده یا دوران معلمی اما تعریف میکرد.
بی بی سفارش داده بود پارچه چادری برایم از شیراز بیاورند. آن موقع ها که مثل این روزها نبود که پارچه ارزشی نداشته باشد . آن هم پارچه طرح دار....پارچه سفید بود با گل های ریز مشکی... چادر را که بریدیم دیدیم یک مثلث کوچک ان پایین کم دارد.مانده بودم چه کنم.... پارچه ساده همینجا پیدا می شد .پارچه سفیدی را پیدا کردم و نشستم درست مثل پارچه چادری طرح ها را روی آن نقاشی کردم و بعد چادر راتکمیل کردم. فردای توی مدرسه هیچ کس نفهمید که پایین چادرم نقاشی است.  دلم طاقت نیاورد برای دوستم ماجرا را تعریف کردم.اما هر چه نگاه کرد نفهمید  کجای چادر اصل است و کجا نقاشی....

/ 1 نظر / 19 بازدید
صدف

سلام. خوبين؟ طاعاتتون قبول. منم يه وب با موضوع موفقيت دارم. خوشحال ميشم نظر شما هم در مورد مطالبش بدونم :)