یاد ایام(2)

او حدودا ۹۰ساله است تعریف می کند که در کودکی بزرگترین آرزویش مدرسه رفتن بوده است.اما بزرگان فامیل این را عیب می دانسته اند .اصلا دختر را چه به مدرسه رفتن...به هر حال مادرش که در زمان خود زن باسواد وفهمیده ای بوده جلوی همه می ایستد و دخترک را به مدرسه می فرستد از قضا همان روز جنگ سران قشقایی با دولت در می گیرد و وقتی دخترک با کلی ذوق و شوق به مدرسه می رود.مدرسه تعطیل شده بوده است.به مدت یک سال طول میکشد تا حاج دایی که مردی محترم و سرشناس بوده است با مادرش حرف بزند.و او را بابت این خطا ببخشد.اما او همچنان با شوق به مدرسه رفتن ادامه میدهد.وهمیشه شاگرد اول کلاس است.به حدی که وقتی معلمی غیبت میکند او را سر کلاس کوچکترها می فرستند.و این اتفاق بارها و بارها تکرار می شود .ششم ابتدایی را که تمام می کند. در شهر کوچکشان مدرسه ای برای ادامه تحصیل نیست.اما پس از مدتی به دلیل کمبود معلم دنبالش می فرستند که بیاید و تدریس کند. اما چون به سن قانونی نرسیده نمی توانند او را به عنوان معلم استخدام کنند.اما همینطور به تدریسش ادامه می دهد.تا سنش کامل شود وبه استخدام اداره فرهنگ درآید.او از اولین معلم های بومی شهرستان است.عشق به مدرسه وتدریس آنچنان در سلول های وجودش رخنه کرده است که پس از ۳۵سال بازنشستگی بازهم تحت عنوان کلاس های سواد آموزی و آموزش قرآن.به بزرگسالان کلاسهایش را ادامه میدهد.او هنوز هم در این سن هفته ای بک روز به خانم ها قرآن آموزش میدهد.

/ 0 نظر / 29 بازدید