خودنویسی(2)

وقتی در جمع بچه های دبیرستان حسن مرادی تهران قرار گرفتم شاید جذاب ترین قسمت آن برای من آشنایی با فرهنگ های متفاوت آنها و دنیایی که گاهی حس می‌کردم قواعدش با قواعد من تفاوت زیادی دارد.تفاوت سنی من با انها آنقدر ها نبود اما پدیده هایی مثل ارتباط با جنس مخالف یا لاقیدی هایی که می دیدم، شگفت زده ام میکرد.سال بعد وقتی با بچه های روستا آشنا شدم ،شدت پاکی و صفای آن ها باز هم مرا حیرت زده و مشتاق می کرد .اما محرومیت شان آزارم می داد.آن روزها بچه های کوهمره سرخی مدت زیادی نبود که دارای آب وبرق شده بودند از بابت تلویزیون فقط شبکه 1 را داشتند وبعضی شبکه های1و2.البته قطع آب وبرق چیز بسیار معمولی بود.یادم هست زمانی در شبانه روزی یک هفته آب قطع بود(دلیل اون خاطرم نیست) وتامین آب فقط از چشمه انجام می شد . وچون تهیه وحمل آب مورد نیاز برای همه دانش آموزان خوابگاهی سخت بود.آب جیره بندی شده بود. وبچه ها واقعا تشنه بودند اما چقدر برخوردشان همراه با صبر و نجابت بود و سر کلاس شکایت چندانی نمیکردند..این روزها که می بینم سر کلاس بچه های چهارم دبیرستانی تحمل ندارند که تا ساعت تفریح صبرکنند وبعد خوراکی هایشان را بخورند باز هم شگفت زده می شوم از این همه تفاوت!

یادم هست دانش آموزی داشتم اسمش مصری بود.مقنعه ی سورمه ایش را چنان جلو می کشید که تقریبا صورتش را نمی دیدی.اصلا حرف نمی زد. تا مدت ها هرچه صدایش میکردم وبا او حرف میزدم حداکثر یکی دو کلمه با صدای آرام جواب میداد.به مرور وبا تجربه متوجه شدم اگر با نوازش شانه ها و گرفتن دستهایش با او صحبت کنم تاثیر فوق العاده ای دارد .همین مصری که از عشایر بود آخر سال برایم خاطره ای از ایل وکوچ نوشته بود که حال من از شوق دست کمی از پرواز نداشت.بچه ها هر چه از مناطق دور افتاده تر و محروم تر آمده بودند کم رو تر و خجالتی تر بودند. آن روز هاچه قدر سر کلاس برایشان از زن بودن  وارزش آن می گفتم و اینکه باید بتوانی سرت را بالا بگیری و به جنسیتت افتخار کنی و سپس دفاع کنی از حقت!

این روزها که دخترکانم را در کلاس می بینم که جاهلانه(دوست ندارم بگویم با بی حیایی) چشم در چشمم می دوزند و از خصوصی ترین قسمتهای زنانه می گویند ولبخند می زنند، چشمانم را به زمین می دوزم دلم برای مصری تنگ وتنگ تر می شود.

یکی از دبیران راهنمایی که سابقه اش از من بیشتر بود و چند سالی هم در روستای "رمغان" که دورتر بود سابقه تدریس داشت وحالا مدیر راهنمایی شده بود تعریف های جالب تری داشت. یک بار که تعجبم را از کم حرفی بعضی بچه ها و مقنعه های تا نوک بینی جلو کشیده بیان کردم.گفت حالا سال های اول که ما آمده بودیم اوضاع از این هم بدتر بود، مثلا بازرسی که از اداره می آمد یه هو همه سرها را تا زیر نیمکت خم می کردند.می‌گفت سال به سال که می گذرد تفاوت را حس میکنی.سال های بعد دیگر زیر نیمکت نمی رفتند فقط سرها پایین بود . وسال بعد کمی پایین..

نمی دانم این خوب است یا آن ....اما می دانم که سکوت و کم رویی افراطی آن روزهای مصری ها همان قدر آزارم می داد که زبان درازی و جهالت این روزهای بچه ها

/ 3 نظر / 6 بازدید
محمود

[گل] مرکز نرم افزارهای تبلیغاتی [گل] فروش اسپمر - http://mnti.ir | تبادل لینک هوشمند - http://linkbox.mnti.ir | تالار پرسش و پاسخ - http://mnti.ir/forum

سامان

[گل][گل]سلام وبلاگ بسیار زیبایی دارید ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ??

ندا

چه جالب. اينا خيلي براي من كه از اين فضا دورم خواندني هست. خصوصا وقتي روايت تاريخي و تغييرات رو هم به دست ميدي.