وقتی رفتم سرکلاس طبق معمول بچه ها یه جمله زیبا روی تخته نوشته بودند که هنوز درگیرشم:
مشکل نسل ما عدم اعتقاد نیست عدم اعتماد است!
نه اعتقادی به اعتمادهاست است
ونه اعتمادی به اعتقادات!
وقتی رفتم سرکلاس طبق معمول بچه ها یه جمله زیبا روی تخته نوشته بودند که هنوز درگیرشم:
مشکل نسل ما عدم اعتقاد نیست عدم اعتماد است!
نه اعتقادی به اعتمادهاست است
ونه اعتمادی به اعتقادات!
همه ی درس ها ،آموزشی برای اندیشیدن است.
گیلبرت رایل
یکی دو هفته پیش رمان کوری اثر ژوزه ساراماگو را خوندم. یه فضای خاصی داشت قصه ی شهری که آدم ها یکی یکی کور می شدند اما نه کوری از نوع سیاهش بلکه یه نوری کوری سفید معلق شدن در دریایی از شیر!همه کور شدند جز یک نفر .الته پایان ماجرا دوباره بینایی برگشت اما اتفاقاتی که در این ایام افتاد جالب بود وشاید بهتر است بگویم وحشتناک!بیشتر توضیح نمی دم ،تا خودتون برید وبخونیدش .اما همه اش به این فکر می کنم که اگه تو ایران ما یه روز این اتفاق بیفته عکس العمل آدم ها چیه؟تصورش هم وحشتناکه !!!
شایدهم من خیلی بد بینم .اما گاهی فکر می کنم اوضاع ما نسبت به شهری که ساراماگو به تصویر کشیده خیلی وحشتناک تر خواهد بود.
یا اینکه از خودم می پرسم در بین اون همه آدم چرا اون خانم کور نشد؟ واینکه در این شرایط من ترجیح می دم کور باشم یا بینا؟بقیه چی؟
یه جایی از کتاب از قول اون خانم می نویسه:"در جایی که همه کور هستند بینایی یعنی چه؟ من ملکه ی کشور کورها نیستم. بلکه شخصی هستم که برای دیدن این کابوس به دنیا آمده است..."
کوری» در سال 1995 منتشر شد. ساراماگو می گوید: «این، کوری واقعی نیست؛ بلکه تمثیلی است. کور شدن عقل و فهم انسان است. ما انسان ها عقل داریم و عاقلانه رفتار نمی کنیم....»
هی می پرسد آن رقاصه ای که این همه کار خوب کرده خدا با او چگونه معامله می کند؟
تکلیف گالیله ونیوتون وادیسون نامسلمان چیست؟
ببینم تو همه ی مشکلات دنیا وآخرتت حل شده فقط نگرانی که خدا چطور می خواد حساب کتاب کنه؟
اصلا طرح این گونه سوال به نظرم فقط از یک ذهن محاسبه گر برمی آید که فکر می کند خدا بقال سرکوچه است!
تازمانی که دین داریمان چرتکه ای باشد.متدینین هم همینی خواهند بود که می بینید.
درست مثل دانش آموری که از ترس نمره درس می خواند او هیچ وقت لذت درس خواندن را نخواهد چشید او برای بدست آوردن نمره هر کاری خواهد کرد ...هرکاری!!!!سوادش به درد هیچ کاری نمی خورد فقط شاید بتوان قاب کرد وسر تاقچه گذاشت وصد البته به درد افزایش گروه وطبقه وحقوق هم خواهد خورد.درست مثل دین مان مدرکش هم ریش وپشم و......
خوابم یا بیدار؟خواب است یا واقعیت؟...............................
نمیدانم، فقط می دانم که واقعیتی را از عمیق ترین قسمت ها ذهنم بیرون کشید وتحویلم داد...
اما حالا ..حالا که فهمیدم چکار باید بکنم؟
احساس ناتوانی ،درماندگی، گیجی ،ترس وحشت از خطراتی که در پیش است خوان های جلوی روی من است...
به شدت نیازمند شانه هایی هستم که سرم را برآن بگذارم وهای های گریه کنم.نه نه نه ...الان وقت گریستن نیست زمان ،زمان فریاد است وتلاش!
زمان ایستادن ودرنگ نیست؛ زمان دویدن است وپیش رفتن!
این ها همه تمارض های من است برای عقب انداختن حرکت.......
راه تورا می خواند باید دستانت را برزانو بگذاری و بایستی...
شاخ ترس را باید شکست...........
سوختند وسوزاندند!
ندیدند وراهنما شدند!
گرگ در برداشتند وگمان می کردند چوپانی مهربانند!
با تمام مهربانیشان مرا وما را به میان آتشی هدایت کردند که گمان می کردند بهشت سرد وامن است.
خدایا !....................
آه از کوری جهل!آه از تلخی خودبینی!
آه از کری غرور!
به گمان خودشان دانای دهرند ،اما چه ظلمی دربر دارد نادانی!
آن کس که نداند ونداند که نداند را نمی دانم چه بنامم،ظالم.کور ،دیوانه، دیکتاتور و.....
که هیچکدام برای وصفش کافی نیست.
از برای همین ،سالهاست که...............
آرزویم برای همه ی همه وصد البته خودم ،تنها آگاهیست.
سلام!
این دوتا لینک آموزشی را دانلود کنید .جالبه!
همه چیز در مورد هیدروژن!
http://video.about.com/chemistry/Learn-Basic-Hydrogen-Facts.htm
مول چیست؟
مادرم نبود !
اما مثل مادر دوستش داشتم...............
با چه زحمتی اجازه می گرفتم که چند دقیقه ای پیشش بروم.به خاطر سلامتی خودش سعی می کردم نبوسمش اما با اشتیاق در آغوشم می گرفت.با همه ی وجودش از دیدنمان خوشحال می شد.اگر می فهمید که آمده ایم وراهمان نداده اند خیلی نارا حت می شد.خیلی دوستش داشتم.آغوشش به بزرگی دریا بود وقتی در آغوشت می گرفت احساس می کردی در دریای محبت غوطه ور شده ای.
خیلی دوستش داشتم دلم برایش تنگ شده !خیلی زیاد!!!!!!!!!!!!!!!!
کاش بود وحداقل اجازه داشتم از پشت آی سی یو یه لحظه نگاهش کنم.
نه! نه! نباید خود خواه باشم!می دانم که اوالان حال بهتری دارد.پس.........
روحش شاد!
عجب هوای مسمومی بود!
هم نشینی با بعضی ها حتی برای ساعتی سخت است.
جهان بینی موشی که می گویند همین است.کار وکار وکار!جنگ وجنگ جنگ !........
برای چی؟
برای پول!!!!!!!!!!!
پول برای چی؟برای رفع نیاز های طبیعی روزمره؟برای زندگی در شان خودت؟
نه!!!!!! برای تفاخر!برای کور کردن چشم دیگران!برای مارک بازی!
یکی ازنکاتی که من در مدرسه به وفور شاهد آن هستم. نیاز شدید بچه ها به رها کردن هیجانات خود است .مثلابا هم قرار می گذارند که درست قبل از زنگ تفریح از کلاس خارج شوند وهمراه با نواخته شدن زنگ ،دست جمعی جیغ بزنند.البته این شیطنت غیر قابل بخششی نیست ؛اما تکرار رفتارهایی از این دست جای تامل دارد.
نمی دانم چقدر استدلالم درست است اما به گمانم این به وضوح نیاز این قشر را به مکان وبهانه ای برای تخلیه ی هیجانات واحساسات بیان می کند.
ما حتی وجود شهر بازیهای معمول در همه ی دنیا را از جوانانمان دریغ کرده ایم !
در شیراز ما که اولویت با مجتمع های تجاری است!